مدح و ولادت حضرت عباس علیهالسلام و رزم و شهادت ایشان
ماهی به نور هاشمی از شرق یثرب شد عیان کز جلوهاش بیت ولا شد غبطۀ باغ جنان زیبِ بَرِ اُمّالبـنـیـن پـور امیـرالمـؤمـنـین سر حلقۀ اهل یقین مقبول این مطلوب آن ماه بنیهاشم لقب بر حجّت حق منـتسب از جلوۀ او در عجب خورشید اندر خاوران نخل ولایت را ثمر برج امامت را قـمر طفلی به زیبائی سمر شیری شجاعت را نشان زد بوسه بر پایش ملک گردید بر دورش فلک آن چشم حق را مردمک آن بازوی دین را توان نفس فضیلت را پدر معنای وحدت را پسر بحر ولایت را گهر در زهد گنج شایگان چهر وفا خندید از او نخل ولا بالید از او نور ورع تابید از او تقوا شد از او شادمان تا سنبل پرچین او زد چتر بر نسرین او از خندۀ شیرین او شد عالمی شکرستان از ماه تابید اختری از بحر آمد گوهری چون زهره او را مشتری گردیده صدها کهکشان شرح وفـا بـسط ولا ایـثـار را از او بهـا گلزار هستی را صفا بل عالم از او گلستان از طرهاش سنبل خجل گل از صفایش منفعل داغی شقایق را بدل شرمنده از او ضیمران لعل لبش آب بقا رخـسارهاش بـدر الـدجا سرتا بپا لطف و صفا وصفش فراتر از گمان رخشنده بر چهرش عرق چون موج نور اندر فلق در گونهاش رنگ شفق در ژاله گوئی ارغوان از طرّهاش باد سحر هرگاه میکردی گذر میکاست نرخ مشگ تر عنبر همی شد رایگان شبل الاسد پور علی ملک شجاعت را ولی از چهرهاش نور جلی تابیده اندر هر کران عشق و وفا سودای او هستی پُر از آوای او وز شوق عاشورای او سرگشته و حیران جهان سقای آل مصطفی برشاه دین صاحب لوا آن کاو بدشت کربلا بنمود عطشان بذل جان رزم و شهادت حضرت عباس علیه السلام خود ساقی اما تشنهلب جان از عطش در تاب و تب از آتش دل در تعب وز بادۀ غم سرگران تا گفت شاه انس و جان آبی طلب بر کودکان آن فارس گیتیستان شد جانب میدان روان با سطوت آن صاحب علم تابید چون مه در ظلم بگشود با اهل ستم وعظ و نصیحت را زبان اما مغیلان را کجا از بارش باران صفا از قول حق اهل جفا سودی نیابد جز زیان شد تیغ حاکم لاجرم آشفت صفهای ستم خود را زد آن صاحب علم بر خصم چون شیر ژیان از صارم خونریز او شد منهزم قوم عدو هرکس بدو شد روبرو آورد بانگ الامان بنمود آن صاحب لوا سرها ز پیکرها جدا برخاست فریاد و نوا بر آسمان از خاکدان با ضرب تیغ حیدری آن فارس نام آوری پاشید نظم لشگری رو کرد هر سو هر زمان از برق تیغ پُر شرر گردید جانها شعلهور وز نالۀ اَینَ المَفَر شد شورش محشر عیان آن شیر غاب پُردلی پـور برومـند عـلی با تیغ تیز صیقلی زد شعله در کِشت خسان تاب عدو را تا شکست آن شیر دل از ضرب شست آب زلال آمد بدست آخر ز لطف لامکان بنمود پر از آب کف تا دل دهد از سوز و تف اما نبود اینش هدف دل بود وقت امتحان هنگام طغیان عطش با نفس بودی کشمکش عشق و وفا بیغل و غش او را رهاند از قید جان تا نفس هونی شد روان آن باوفا را بر زبان شد قامت هفت آسمان زآن همت والا کمان تا ریخت آب از دست او شد هفت دریا مست او تار هوس بگسست او دریا شد از او در هوان تر شد لب خشکیده مشک آن کرده تر لب را ز اشگ تسنیم بر او برد رشگ آن جاری باغ جنان خود تشنه بیرون شد ز آب آن رشگ ماه و آفتاب دل بود اندر الـتهـاب از یاد اطـفال نوان با مشک میگفتی سخن آن یادگار بوالحسن کای مایۀ آرام من ای از تو طفلان شادمان تا خیمه با من یار شو عباس را غمخوار شو دلداده را دلدار شو بر تشنگان آبی رسان دلها ز شوقت در تعب جانها به لب از سوز تب بر کودکان تشنهلب آب تو اکسیـر روان در خیمهگه اطفال شه چشمی به تو چشمی به ره هر لحظهای در خیمهگه بهر تو در آه و فغان ای مشگ آب ای قوّت جان ای تو امید تشنگان خود را ز تیغ ناکسان در سینۀ من کن نهان ای رشتهات تار امید ای از تو سقّا روسفید از جور اشرار پلید آخر مگر یابی امان از تـیر باران بلا محفوظ بنما خویش را تا از عیال مصطفی سوز عطش را وانشان با مشک او در گفتگو کز لشگر بیآبرو باران تیر از چارسو بارید بر او ناگهان دست از یسار و از یمین افتاد از شمشیر کین او همچنان شیرعرین در جست و خیز روبهان تکبیر گویان حملهور بر لشگر بیدادگـر جسمش ز هر سوئی سپر بر تیر و شمشیر و سنان شد مشگ آبش ناگهان تیر جفائی را نشان دیگر نماند او را توان بر جنگ با اهریمنان تا ریخت آب از مشگ او بارید بر رخ اشگ او آنسان که ابر از رشگ او پا برکشید از آسمان آنگـاه سـقّا با سقا افـتاد چون سـرو رسا از بانگ ادرک یا اخا بگریست بر او انس و جان (عابد) دگر بس کن سخن از شیرزاد بوالحسن گو خسروا بگذر ز من بس نقص دارم در بیان مـدّاح دربـار تـوأم مـفـتـون ایـثـار تـوأم شیدای کردار توأم ای خسرو عرش آستان ای از توأم درد و دوا وی مدفنت دارالشفا در آرزوی کربلا سوزم ز مغز استخوان ای معدن جود و کرم نام تو گویم دم بهدم مستغرقم در بحر غم چون کشتی بیبادبان ای قبلۀ اهل یقـین دل در تمنّـایت غـمین تو جلوۀ گلزار دین فصل بهار من خزان دیگر ز پا افتادهام لیک از جهان آزادهام تا بر غمت دل دادهام ساید سرم بر فرقدان گر مردم صاحب هنر بر شعر من دارد نظر لطف مضامین گو نگر ایظا مبین و شایگان |